طرف ادعا میکنه که رفیق منه
ولی تابلو کرده ، تشنه حریق منه
عجب روزگاری شده ، دیاریست غریب
شغالها میزنند گرگ و کفتارها را فریب
همانا مغاد کابلی را کینه رستم در دل است
ولی در ظاهر ، لاشی ، داداشی در مانده است
این جماعت عقده ای در کمبودهای کودکی
حسودک را هرگز نباشد هیچوقت سودکی
ای که ابلهان به بیژن درون چاه حسودی می کنند
گرگ و گرگین ها در جنگل ها فرمانروایی می کنند
آخه دو به هم زن ، ای افعی ، تو را چه به دوستی
تو که بز به ظاهر هستی ، لاکن گرگ در زیر پوستی
عدو باشد عروس در قیاس تو ، دغل بازی بس است
دگر نقش بازی مکن ای ملخ ، جستی دیگر بس است
در به ظاهر تو ای نامرد مکار به من دوستی میکنی؟
بد از آن میروی در خفا خنجر را از پشت فرو میکنی؟
واقعا گل گفت مولا هر کسی از ظن خود شد یار من
خاک بر سر ساده من که از درونم جست آن اسرار من
تا که باشد این همه دوست مکار و کثیف و پلید
دیگر نیازی به عدو نیست که این خائن دارد کلید
شاه کلید این قفل قلب غافل را باز کرده است
سر و اسرار این ساده لوح بدبخت را برده است
ای مرد ، مرحم دل با نامحرمان رقیب بازگو مکن
درد زخم پنجه شیر را با شغال طبیب بازگو مکن
بشکند این شیردست که اصلا فلفل نداشت
اگر هم داشت این لانه بی کس بلبل نداشت
راز خود در دل نگه دار عزیزم غریبست روزگار
پلنگان بیشه همه گشنه و تشنه اند دراین کارزار
رفیق تو آن برادر باشد فرسنگ ها از تو دورتر
رفیق تو خواهریست که اشک میریزد شورتر
رفیق آن مادر دلسوز که شریک غم هایت است
رفیق آن پدر که پیام آور فردا و فریادت است
رفاقت کن بسی تنها با خاندان و هم خون خود
غریبه امروز سردارست و فردا شمشیر بر روی تو
لعنت خدا بر گل اُمید من که بر دوستی ریشه زد
نو نهالی بود در باغ که ریشه نداشت فقط حرزه زد
سید علیرضا منظورالاجداد
۶ بهمن ۱۳۹۴