Wednesday, March 14, 2018

زنگ خطر

زلزله بم ، زنگ خطر بود
آن ناله سنگ , در اوج غم بود

شکست کوه و ، فریاد این خاک
زجه یک زن ، پایان غمناک

قطره کودک ، منزه و پاک
اشک شکسته ، نگاه دردناک

فرزند تنها ، خانه ای در گور
پایان یک راه ، مسیری بس دور

حکایتی تلخ ، از خاک خسته
آینده ای گم ، به گل نشسته

بنام یزدان ، پناه آخر
دست نجاتِ ،  مادر و خواهر

پدر رو کشتن ، بچه آواره
یتیم ایران ، نداره چاره

ناموس این خاک ، به زانو افتاد
کردن شیاطین ، اهریمن و شاد

برادر کشی ، دیگه شروع شد
چهره ها همه ، دیگه دو رو شد

فامیل بازی ها ، نم نم بنا شد
پارتی بازی ها ، کم کم به پا شد

نرخ رفاقت ، کلا کارتی شد
وفاداری هم ، دیگه شرطی شد

یکی که بود و ، یکی هم نبود
زیر گنبد هم ، سوراخ ها کم بود

ملانصرالدین ، برد اون خرش را
بالا رو بام و ، باد خورد سرش را

مادر تشنه ، دیگر نباشد
بچه گرسنه ، دیگر نباشد

اُمید رو دارم ، ایرانی من
میسازد این شهر ، ویرانی من

ایران فردا ، ایران آزاد
ایران امید ، ایران آباد

سید علیرضا منظورالاجداد
۲۶ دی ماه ۱۳۹۶

Wednesday, March 1, 2017

پرواز صبح

کاش‌ که امروز را دگر  بس نمی آمد سحر

کاش که گم میشد در راهش این پیک بد خبر

ای عجب شد بردی پری از پیش ما

ای که بردی ما مانده ایم با آن داغ جگر

دیده ام پر خون شده از غم هجران او

با لب خندان رفت او بر روی تخت بر سفر

ای دریغ دریغ از مهربانی های او

ای که مهر کبری بود آن کلام پر شکر

غصه هایش پنهان بود بر دلش اما ولی

شاد و خرم بود گل چهره اش بر ره گذر

منزلش بود گل آراسته در شهرآرای ما

عطر عشق داشت کوی پونک بر هر آشین و در

تا که او رفت صبح امروز بس زود از پیش ما

بی نشان را خاک مرده تیره شد بر روی و سر

تو رفتی و اما اُمیدت دیوانه شد بر گیس و روی

پر از خون غم گشت این چشمانش بس خیس و تر

سید علیرضا منظورالاجداد
۱۱ اسفند ۱۳۹۵

Saturday, January 28, 2017

سقوط طهران

سقوط طهران ، سقوط شهرم
سقوط پاییز ، ریزش برگم

ریزش باران ، یتیم شبنم
بی کس و تنها ، نشسته اشکم

دختر ایران ، عریان و در بند
بی یار و بی کس ، بی تو چه سردم

سقوط طهران ، سی سال پیش ‌بود
روزی که شب شد ، شاهم که کیش شد

روزی که پایمال ، حق یتیم شد
روزی که دزدی ، اسباب دین شد

روزی که خطبه ، هجوای منبر
روزی که منبر ، قاطر و زین شد

این نفت و گازم ، ضامن مین شد
خون ایرانی ، در شیشه چین شد

قیمت انسان ، به نرخ روز شد
اون روز نزول خور ، مالک دین شد

ریخته پلاستیک ، در صبح جمعه
دود سیاه و ، بمب کرده‌ رخنه

آمده جلاد ، با تیغ و تشنه
با ارتش سرخ ، نا پاک نطفه

هموطن من ، در ترس خفاش
در غربت شب ، بی جان و خسته

زلزله شهر ، این درد خفتست
ریزش کاخ ، فرجام برج است

این اشک باران ، در سوگ برگ است
کوچه این عشق ، تاریک و تنگ است

اُمید فردام ، فریاد و درد است
سقوط شهرم ، نزدیک و سرد است

سید علیرضا منظورالاجداد
۹ بهمن ۱۳۹۵

Sunday, January 15, 2017

مرگ حباب

مرگ حباب

عشق عزیز من گناه
بخت مرا کرده سیاه

بوی تو را عطر مرا
عطر تو را عشق مرا

عشق تو را شور مرا
شور تو را تلخ مرا

تلخ تو را زهر مرا
زهر تو را مرگ مرا

بوسه مرگ کرده تباه
گور سکوت برده پناه

حاکم شهر رفته به خواب
دامن آب برگه به قاب

فکر تو را حال مرا
حال تو را جان مرا

جان تو را چشم مرا
چشم تو را خواب مرا

خواب تو را مرگ مرا
مرگ تو را جنگ مرا 

اولاد او خفته به تاب
بیتاب او خسته و خواب

کاوس ما تشنه تاج
درمانده و دربند باج

بنده تو تشنه مرا
تشنه تو را کشته مرا

کشته تو را خفته مرا
خفته تو را پرده مرا

پرده تو را برده مرا
برده تو را برده مرا

قسمت تو تار و طناب
ایران من بردی به باد

اُمید من در دام شب
فردای عشق ، مرگ حباب

سید علیرضا منظورالاجداد
۲۰ دی ۱۳۹۵

Wednesday, February 10, 2016

رفیق

طرف ادعا میکنه که رفیق منه
ولی تابلو کرده ، تشنه حریق منه

عجب روزگاری شده ، دیاریست غریب
شغالها میزنند گرگ و کفتارها را فریب

همانا مغاد کابلی را کینه رستم در دل است
ولی در ظاهر ، لاشی ، داداشی در مانده است

این جماعت عقده ای در کمبودهای کودکی
حسودک را هرگز نباشد هیچوقت سودکی

ای که ابلهان به بیژن درون چاه حسودی می کنند
گرگ و گرگین ها در جنگل ها فرمانروایی می کنند

آخه دو به هم زن ، ای افعی ، تو را چه به دوستی
تو که بز به ظاهر هستی ، لاکن گرگ در زیر پوستی

عدو باشد عروس در قیاس تو ، دغل بازی بس است
دگر نقش بازی مکن ای ملخ ، جستی دیگر بس است 

در به ظاهر تو ای نامرد مکار به من دوستی میکنی؟
بد از آن میروی در خفا خنجر را از پشت فرو میکنی؟

واقعا گل گفت مولا هر کسی از ظن خود شد یار من
خاک بر سر ساده من که از درونم جست آن اسرار من

تا که باشد این همه دوست مکار و کثیف و پلید
دیگر نیازی به عدو نیست که این خائن دارد کلید

شاه کلید این قفل قلب غافل را باز کرده است
سر و اسرار این ساده لوح بدبخت را برده است

ای مرد ، مرحم دل با نامحرمان رقیب بازگو مکن
درد زخم پنجه شیر را با شغال طبیب بازگو مکن

بشکند این شیردست که اصلا فلفل نداشت
اگر هم داشت این لانه بی کس بلبل نداشت

راز خود در دل نگه دار عزیزم غریبست روزگار
پلنگان بیشه همه گشنه و تشنه اند دراین کارزار

رفیق تو آن برادر باشد فرسنگ ها از تو دورتر
رفیق تو خواهریست که اشک میریزد شورتر

رفیق آن مادر دلسوز که شریک غم هایت است
رفیق آن پدر که پیام آور فردا و فریادت است

رفاقت کن بسی تنها با خاندان و هم خون خود
غریبه امروز سردارست و فردا شمشیر بر روی تو

لعنت خدا بر گل اُمید من که بر دوستی ریشه زد
نو نهالی بود در باغ که ریشه نداشت فقط حرزه زد

سید علیرضا منظورالاجداد
۶ بهمن ۱۳۹۴ 

Thursday, October 15, 2015

عصر عنکبوت

شب ارواح است و شبح بس نزدیک
شهر خاموش و اجنه در مهمانی شیک

دیو و دیوانه شدن هم که دگر شد مد روز
شامگاه است و خون آشام میخرامد در سوز

دود براه است و سیگاری کشیدن در شب
وحشی شدن و مستانه زدن آن رگ چپ

همه گرگ درنده و نعره کشان در گود
همه آماده پرواز سقوط از خود بیخود

عصر حجر است و هجمه چوگان های مغول
شیون و شیپور شغال های شهر آید از بر پل

مرده پرستی مد روز است و زنده کشی در اخبار 
سربداران سر میزنند قطعه قطعه تکه تکه در انبار

شرم بر ما که در بازگشت به تحجر عجب در عجلیم
مست پاچه و پیمانه و دنباله دم و تونبان و دنبه ایم

عصر عنکبوت است ما اسیر خود شدیم در تار و مار
گوش آویز ما گوشی همراه است همچون برده به بار

برکه اندیشه خشک و خسته، ما هم ترک خرده ای
توحم میزنیم که فاظلیم اما دریغ، دریغ از قطره ای

مرید درگه رمال جادوگر شدیم، مست صف نماز
دکتر دوزاری مرشد و ما در منبرش در ترس و نیاز

تازی و زنگی هر دو در دام این فقر و مرگ تدریجی
بعد از آن بازی با جان فلک خورده شده تفریحی

پرده ها را پاره پاره کم کم نمایش نیایش بر پا کنند
مردم بدبخت را غرق صوت و تصویر پلید خود کنند

شیاطین شب را از قفس آزاد،  آدم را حیوان کنند
قسمت پایان سریال انسانیت را مفتخر ملی کنند

شب ارواح خبیث است و سیرک شهر شد آزاد
نقاب بر صورت زشتت بگذار بزک کن تا شوی آباد

غروب خلق نزدیک است قطره قطره اندک شود
ورد و ذکر این زاهد ذوال چون گاز فندک شود

اُمید خفته ها از خواب غفلت شودند بیدار
ماسک را بشکند درهم، رمال ها شودند بیکار

سید علیرضا منظورالاجداد
۹ آبان ۱۳۹۴

Sunday, November 2, 2014

سالار شهیدان

کجایی ای سالار شهیدان ای شیر بیابان
کجایی ای خورشید درخشان ای نور نیاکان

کجایی ای آزاد مرد صحرا آن دشت کربُبلا
کجایی ای سرباز دین عشق که حق را دادی جلا

کجایی که ببینی این خوارج همدست شدند
کجایی که ببینی حجاز تا شام هم رزم شدند

کجایی که ببینی بین برادر آتشی افزون شده
کجایی که ببینی بین ترک و کرد چه رزمی شده

کجایی که ببینی این عرب بلایی بر هم زده
کجایی که ببینی از کاه چه کاخ ها بر پا زده

کجایی که ببینی شیخ فاحشه مالی بر هم زده
کجایی که ببینی از تفاله چه چاه ها بر پا زده

کجایی که ببینی حق زیستن در شب گم شده
کجایی که ببینی فتنه ها در خلیج ما بر پا شده

کجایی که ببینی جای حر و شمر تعویض شده
کجایی که ببینی جای یزید یزیدی مبحوس شده

کجایی که ببینی کربلایت داغ دل گلگون شده
کجایی که ببینی مسجد الاقصی پر خون شده

کجایی که ببینی ناموس خود خونین به خاک
کجایی که ببینی بانگ تکفیر کرده روح را غمناک

کجایی که ببینی میزنند این زهر تیغه را بر فرق
کجایی که ببینی آب میشود صورتش چون برق

کجایی که ببینی گرگها را با ریش بر چرخ خر مست
کجایی که ببینی ریشه خشکاندند مشرکان بس پست

کجایی که ببینی در مهراب بز دلان را نمایش نماز
کجایی که ببینی این تزویر خطبه را با شیب و فراز

کجایی که این امت تو عجب عاجز و جاهل شده
کجایی که این ملت تو عجب بنده و مضهک شده

کجایی ای سالار که اُمید به فردایم به پایان رسید
کجایی ای ابن علی که این دردم به ستخوان رسید

۱۱ مرداد ۱۳۹۳

Thursday, February 13, 2014

روز ﻭﺻﺎﻝ

پس ﺑﻴﺎﻳﺪ آن ﺭﻭﺯ ﻭﺻﺎﻝ
ﺗﺎ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻘﺪﻳﺲ ﻓﺎﻝ

ﺑﮕﺬاﺭ تا شاه پر سیمرغ ﺯاﻝ
پر کشد در این شب تابان ﺳﺎﻝ

بگذار پس بسوزد این دل با چرک مال
تا پیکرش عریان شود در عشق و حال

ﻓﺮﺻﺘﻲ ﺩﻩ ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻦ موج آن دریا شوم
ﺗﺎ ﻛﻪ من ﻛﻢ ﻛﻢ دم و ﺑﺎﺯ دم تو من ﺷﻮﻡ

ﻓﺮﺻﺘﻲ ﺩﻩ ﺗﺎ من مجرم بگویم رسوا شوم
تا که من گمشم بعد چندی دوباره پیدا شوم

فرصتی ده تاریکی شب پس رود نوری شوم
شمع عشق تابش کند تا که من را کوری شوم

بوی عطرت کرده مستم ای عزیزم ای یار من
سوی آرام آغوش گرم تو آید این دلم با جان و تن

اُمید دارم که دیدار تو ای یار من هست بس نزدیک
راه دل روشن ولی این مجنون بی تابست بی تردید

سید علیرضا منظورالاجداد
۲۴ بهمن ۱۳۹۲
 

Wednesday, November 27, 2013

مژدگانی

باز چشمان و پلکم را ببین بس سنگین شده
عجب بارانی آمده آسمان رنگین شده

هوای این شهر بس سرد و یخبندان شده
درون شیروانی، مرغ عشق را ببین‌ رندان شده

خانه دوست هستم امن زیر این کرسی گرم تر
بوی چوب سوخته می آید و بر بالینش نرم تر

غرق رویای تو هستم عزیزم در دنیای فال
میخرانم زین سمت به دیگر سمتی با جان حال

اما ناگهان خورشید بند این شب را درید
سپیده شکفت و روح این بی خواب را پرید

مژدگانی ده اُمید آمد ای دوست صبح آمد ﺳﭙﻴﺪ
مرا ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎخیز است روح را آمد در جان دمید

سید علیرضا منظورالاجداد
۳ مهر ۱۳۹۲

فریبای من

ﻣﻦ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻳﺎﺩ ﺩﻟﻨﮕﻴﺰ ﺗﻮ ﺑﺲ ﺳﺮ ﻣﺴﺘﻢ
ﺳﺮ ﮔﺸﺘﻪ و گمگشته آن ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻋﺰﻳﺰﺕ ﮔﺸﺘﻢ

جان کم ﺟﺎن را ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺟﻮاﻧﻪ ﺯﺩه
ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺟﻮانی و ﺑﺲ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ﺳﺮشتی ﻫﺴﺘﻢ

ﺳﺎﻗﻲ ﺷﻮﻡ و ﺭﻗﺺ ﻛﻨﻢ در میدان ، ﭼﺮﺧﺎﻥ
ﺷﺎﺩﻱ ﻛﻨﻢ و ﭘﺎﻱ ﺑﻜﻮﺑﻢ ﻛﻪ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﻦ بد ﻣﺴﺘﻢ

ﺯﻧﮓ ﺁﻥ ضرب ﺻﺪاﻳﺖ ﺯﻳﺒﺎ , ﻛﻼﻣﺖ ﺷﻴﻮا
ﻣﻦ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺁﻫﻨﮓ و نگار عهد خود شکستم

ﺩﻭای ﺩﺭﺩ بی ﺩﺭﻣﺎﻥ تن , اﻱ ﺩﻟﺪاﺭ ﻣﻦ
ﻣﺮحم و ﻣﻬﺮ خرداد من , ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﺒﺴﺘﻢ

ای که من ﺑﻴﻤﺎﺭ و ﻣﺮﻳﻀﻢ ,بی ﺗﺎﺏ و غریبم
ﺭﺧﺼﺘﻲ ﺩﻩ ﺁﻩ ﻛﺸﻢ ، ﺩﺭ آﻏﻮﺵ طبیبم خستم

ﺩﻝ ﺯﺩﻩ ﺯﻳﻦ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ﺧﻴﺎﻟﻢ ، بشین اﻱ ﻧﺎﺯﻡ
ﺑﻴﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮﻳﻢ ﺑﮕﺬاﺭ ﺩﺳﺘﺖ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ

ﭘﺮﻭاﻧﻪ ﺷﻮﻡ ﺳﺎقی , ﺩﻭﺭ ﺷﻤﻊ ﻋﺰﻳﺰﺕ ﮔﺮﺩی
ﭘﺮ ﻛﺸﻢ ﺩﻭﺭ ﺯﻧﻢ , ﺑﺎﺯ ﺑﺰﻡ ﺷﺒﺎﻧﻪ و من سرمستم

ﮔﻞ و ﺳﻨﺒﻞ ﻓﺮﺵ ﻛﻨﻢ  ﺩﺭ ﻋﺮﺵ ﻭﺟﻮﺩﺕ
ﮔﺮ ﺷﺒﻨﻢ ﻣﻦ باشی , آن ﺑﺮﮒ ﮔﻞ ﺗﻮ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ

ماهی شوم ای خلق به سمت ﺩﺭﻳﺎ غرق
ﻋﺎﺷﻖ ﻋﻤﻖ ﻋﻤﻴﻖ آن ﻧﺎﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﻦ گشتم

ﻧﺎﺧﺪاﻱ این ﻛﺸﺘﻲ من ، ﭘﺮ ﺷﻮﺭی اﻱ ﻳﺎﺭ من
ﻣﻦ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻋﺮﺵ , ﭼﻪ ﺑﺎﺩﻩ ﺧﻮﺭ و در کوه و دشتم

ﺭاﻩ ﺭﻭﺷﻦ و ﻫﻤﻮار ، ﻣﺴﻴﺮ ﺳﻮﻱ ﺗﻮ ای ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﻣﻦ
نور و خورشید منی , ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻌﺒﺪ ﺗﻮ ﻣﻦ گشتم

اُﻣﻴﺪ ﺩاﺭﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ، ای یار عزیزم ، اﻱ ﺩﺧﺘﺮ اﻳﺮان  
ﻓﺮﺩا ﺁﻳﺪ و من در بند ، فریبای منی ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﺒﺴﺘﻢ

سید علیرضا منظورالاجداد
۲۲ شهریور ۱۳۹۲

Sunday, November 10, 2013

میکده

اﻱ مه ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﻜﺪﻩ
ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ

ﺁوای ﺁﺭاﻡ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
اﻛﺮﻡ اﺳﺮاﺭ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
اﻟﻬﺎﻡ اﻗﺒﺎﻝ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
اﺭﻛﻴﺪﻩ اﻣﻴﺪ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﭘﺮی ﭘﺮﺩﻳﺲ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﺩﻧﻴﺎی ﺩﻟﺪاﺭ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﺭﻭﻳﺎی ﺭﻋﻨﺎی ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ

ﺯری زرگل ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﺯﻫﺮه زﺭﻳﻦ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ

ﺳﺎﻧﺎﺯ ﭘﺮ ﻧﺎﺯ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﺳﺎﺭاﻱ ﺳﺮﻣﺴﺖ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
سمیه سوگل من , ﻣﻲ بده و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ

ﺷﻜﻮﻓﻪ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪه
ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺷﻜﺮﻟﺐ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ

ﺻﺒﺎﻱ ﺻﺤﺮاﻱ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪه
ﻓﺮنوش ﻓﺮﺥ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
کوکب ﻛﺒﺮاﻱ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﮔﻠﻲ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﻟﻴﻠﻲ ﻟﻴﻠﻪ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﻣﻴﻨﺎﻱ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﻧﺪاﻱ ﻧﺎﺯدار من , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﻭﻳﺪاﻱ ﻭﺟﺪاﻥ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ
ﻳﺎﺳﻤﻦ اﻱ ﻳﺎﺭ ﻣﻦ , ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ

اﻱ ﻣﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﻴﻜﺪﻩ,
ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ و ﻣﻲ ﺑﺪﻩ

سید علیرضا منظورالاجداد
۱۵ اسفند ۱۳۹۱

Saturday, November 9, 2013

پدر و مادر

ﭘﺪﺭﻱ ﻋﺎﻗﻞ و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻋﺎﺷﻖ ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﻋﺎﺩﻝ و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻋﺎﺭﻑ ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﺑﺲ بی باک ﻭ
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﺑﺲ ﭘﺎﻙ ﺩاﺭﻡ

پدری ﭘﻮﺭ ﭘﺎﺭﺳﺎ و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﭘﺮﻳﺴﺎ ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ بس شجاع و
ﻣﺎﺩﺭﻱ شکیبا ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ مرد کوه و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ ﺑﺎﻧﻮی ﻧﻴﻞ ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﺩﻟﻴﺮ و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ ﻓﺮاﻧﻚ دل داده ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ رستم آزاد و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ سیمرغ آتشین ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻣﺠﻨﻮﻥ و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ ﻟﻴﻠﻲ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ ﻋﻠﻲ ﻋﺰﻳﺰ و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻫﻤﭽﻮ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﺳﻴﺪ ﻣﻬﺪﻱ و
ﻣﺎﺩﺭﻱ اﻋﻆﻢ اﻟﺴﺎﺩاﺕ ﺩاﺭﻡ

ﭘﺪﺭﻱ ﺳﺮﺷﺎﺭ اﺯ اُﻣﻴﺪ و
ﻣﺎﺩﺭﻱ ﻟﺒﺮﻳﺰ اﺯ ﺁﺭﺯﻭ ﺩاﺭﻡ

سید علیرضا منظورالاجداد
۲ تیر ۱۳۹۱

ﮔﺮﮔﻴﻦ

اﻱ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﺎنی ﻛﺮﺩﻱ ﺩﺭ ﺩﻳﺎﺭه ﺩﻭﺭ و ﻏﺮﻳﺐ
ای ﻛﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪی اﺯ بی ﻭﻓﺎﻳﻬﺎ و بس ﻓﺮﻳﺐ

اﻱ ﻛﻪ تو ﺟﺎﻥ میکنی اﺯ ﻛﻠﻪ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻛﻪ ﺷﺎﻡ
اﻱ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪی ﺯﻳﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ و تلخ کام

ﺧﺎﻡ و ﺧﻮﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﺪاﺭی ﺑﺲ ﻛﻪ ﺗﻮ اﻓﺴﺮﺩه ای
ﺣﺲ و ﺣﺎﻟﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﺪاﺭﻱ ﺑﺲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ای

ﻣﮋﺩﻩ ﮔﺎﻧﻲ ﺩﻩ ﻣﺮا تا ﮔﻮﻳﻢ اﻳﻦ ﺧﺒﺮ ﺭا ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺳﺨﺘﻲ و ﭘﺴﺘﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﺎﺑﺪ , پس ﭘﺎﺷﻮ

ﺑﺸﻮ ﺑﺒﺮ ﺩﺭﻧﻨﺪﻩ و ﺩﻧﺪاﻥ ﺗﻴﺰﺕ ﺭا ﺑﻪ ﺑﻨﺪ
ﺑﺒﺮ این ﮔﺮﻩ ﻛﻮﺭ , ﺑﺮﻭ ﺯﻳﻦ ﮔﺮﮒ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﮔﻨﺪ

ﺑﻴﺎ اﻱ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺳﺮﺑﺎﺯ ، ﺗﻮ ﺭا ﺟﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﻫﻢ
ﺑﻴﺎ ای ﺳﺎﻻﺭ ، من ﺗﻮ ﺭا ﺁﺏ ﮔﻮاﺭای ﮔﺮﮔﻴﻦ ﺩﻫﻢ

ﺑﻴﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺳﺘﻢ ﺭا ﺑﮕﻴﺮ ﺷﻴﺮﻣﺴﺖ اﻳﺮاﻥ ﺯﻣﻴﻦ
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ای مرد ، ﭼﺎﻩ ﺟﺎی ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺖ اﻱ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ

اُﻣﻴﺪ ﺁﻣﺪﻩ , ﺳﭙﻴﺪﻩ ﺯﺩه , زﻳﻦ ﺩﻳﺎﺭ دور و ﻏﺮﻳﺐ
ﺑﺸﻮﺭﺩ ﻗﻠﺐ ﻳﺎﺭ ﺭا ز ﻛﮋ و آز و ﻛﻴﻨﻪ و بس ﻓﺮﻳﺐ

سید علیرضا منظورالاجداد
۱۷ مرداد ۱۳۹۰

اﻓﺴﻮﺱ

اﻓﺴﻮﺱ بر آن ﺣﺲ ﺿﻼﻟﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭا ﺟﺴﺖ
اﻓﺴﻮﺱ بر آن ﺭﻭﺡ ﺧﺮاﺑﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭا ﺧﻮاﺳﺖ
اﻓﺴﻮﺱ بر آن ﺟﺎﻥ ﺟﻮاﻧﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭا ﻣﺴﺖ
اﻓﺴﻮﺱ بر آن تن که بیچاره ﺗﻮ ﺭا ﺧﻮاﺳﺖ

اﻓﺴﻮﺱ بر آن ﻋﺼﺮ ﺩﻡ ﺳﺎﺣﻞ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭا ﺟﺴﺖ
اﻓﺴﻮﺱ بر آن ﻋﺸﻖ و ﻋﻼﻗﻪ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭا ﺧﻮاﺳﺖ
اﻓﺴﻮﺱ بر آن ﻋﻴﺶ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭا ﻣﺴﺖ
اﻓﺴﻮﺱ بر آن ﻫﻤﺪﻡ ﺻﺒﺤﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭا ﺧﻮاﺳﺖ

اﻓﺴﻮﺱ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻛﻪ اﺯ ﺭﻳﺸﻪ ﺧﺮاﺑﺴﺖ
اﻓﺴﻮﺱ ﺑﺮ اﻳﻦ بانو ﻛﻪ ﺑﺲ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺎﻟﺴﺖ
اﻓﺴﻮﺱ ﺑﺮ اﻳﻦ ﻣﺤﻔﻞ ﻣﺎ ﺯﻫﺮ ﺷﺮاﺑﺴﺖ
اﻓﺴﻮﺱ ﺑﺮ این ﺩﺧﺘﺮ صحرا ﻛﻪ ﺳﻴﺮاﺏ ﺳﺮاﺑﺴﺖ

افسوس ﻛﻪ تو بنده کش و ﺑﻨﺪﻩ پرستی
اﻓﺴﻮﺱ ﻛﻪ ﺗﻮ ﭘﻴﺮ ﺩﻝ و ﺧﺮﺩﻩ ﭘﺮﺳﺘﻲ
اﻓﺴﻮﺱ ﮔﺮ اُﻣﻴﺪ اﻳﻦ اﻣﻴﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
اﻓﺴﻮﺱ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﻩ ﻛﺶ و ﻣﺮﺩﻩ ﭘﺮستی

سید علیرضا منظورالاجداد
۲۸ فروردین ۱۳۸۹

Wednesday, November 6, 2013

اﻳﺮاﻥ

اﻳﺮاﻥ اﻱ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ سربلند اﻱ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ
اﻱ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ زﻧﮕﻲ ﺧﻮﺵ ﺁﻫﻨﮓ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ

اﻱ ﻛﻪ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﮔﻞ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺧﺎﻛﺖ زﻧﻢ
اﻱ ﻛﻪ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﺟﺎﻥ خود ﺭا ﻓﺪاﻳﺖ ﻛﻨﻢ

ﮔﺮﭼﻪ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺧﻮاﺑﺴﺖ و تنهایی ﻭﻃﻦ
ﮔﺮﭼﻪ ﺧﻮﻥ ریختند ﺑﺮ ﺧﺎکت ای تهمتن

ﮔﺮﭼﻪ ﺗﻮﺭاﻥ و مغول ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﺸﺮﻕ ﺯﻣﻴﻦ
ﮔﺮﭼﻪ سگها ﺩﺳﺖ ﺩﺭاﺯی ﺑﺮ ﺷﻤﺎﻝ ایران زﻣﻴﻦ

ﮔﺮﭼﻪ ﻧﻔﺖ اﻧﮕﻠﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺨﺘﺖ ﺭا ﺑﺲ ﺳﻴﺎﻩ
ﮔﺮﭼﻪ اﻥ ﻗﻼﺏ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﻤﻠﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﻣﺎﻟﺖ ﺭا ﺗﺒﺎﻩ

ﮔﺮﭼﻪ ﮔﺎﻭ ﭼﺮاﻧﺎﻥ ﻏﺮﻳﺐ و ﺑﻲ ﺩﻳﻨﺎﻥ ﺩﻳﻦ
ﮔﺮﭼﻪ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺧﺎﻛﺖ ﺭا ﺳﺮاﺳﺮ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ زﻣﻴﻦ

ﮔﺮﭼﻪ ﻧﺴﻞ اﻭﻟﻲ ﺳﻮﺧﺘﻪ , ﺩﻭﻣﻲ اﺯ ﺧﻮﺩﺑﻲﺧﻮﺩﺳﺖ
ﮔﺮﭼﻪ این ﺳﻮﻣﻲ ﺑﻲ ﺑﻨﻴﺎﻥ و ﺑﻲ اﺻﻞ و ﺑﻦ اﺳﺖ

ﮔﺮﭼﻪ ﻋﻘﺎﻳﺪ ﻫﺎ ﺷﺪﻩ ﻓﺮﺩﻱ و ﺳﺴﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﻥ
ﮔﺮﭼﻪ ﺭﻭاﺑﻄ ﻫﺎ ﺷﺪﻩ ﺷﺨﺼﻲ اﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺗﻲ ﺩﺭ اﻣﺮ ﺯﻣﺎﻥ

ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺤﺮاﻥ ﻫﻮﻳﺖ ﺭا ﺑﺮ ﻗﻮﻡ ﻣﺎ اﺭﺯان ﻛﻨﻨﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺩﺭ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻣﻠﺖ ﺁﻭاﺭﻩ و ﺳﻴﻼﻥ ﻛﻨﻨﺪ

ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﮔﻴﺘﻲ در این عالم ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺑﺮﻭﻱ ﻣﺎ ﺑﺮﻧﺪ
ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺮ درخشان تاریخ اﻳﺮاﻥ ﻛﻬﻦ ﻟﻜﻪ ﺯﻧﻨﺪ

اﻱ ﺗﻮ ﺩاﻧﻲ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺧﺎﻙ ﻣﺎ ﭘﺎﻙ ﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ
ﺯ ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺧﺰﺭ ﺗﺎ ﺧﻠﻴﺞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﺎﺭﺱ ﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ

ز ﺟﻴﻬﻮﻥ ﺭﻭﺩ ﺗﺎ ﺩﻳﺎﺭ ﻟﺮ و ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎ
ز ﻛﺎﺭﻭﻥ ﺭﻭﺩ ﺗﺎ ﺩﻳﺎﺭ ﺭﺳﺘﻢ ﺳﻴﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ

ز ﮔﻴﻼﻥ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﺎﻥ و ﺳﭙﺎﻫﺎﻥ و ﺳﻤﻨﮕﺎﻥ
ز ﺗﺒﺮﻳﺰ ﺗﺎ ﺗﺎﻟﺶ و ﻧﻮﺷﻬﺮ و ﮔﺮﮔﺎﻥ و ﻣﺎﺯﻧﺪﺭاﻥ

ز اﻫﻮاﺯ و ﺑﻮﺷﻬﺮ و ﺑﻨﺪﺭ ﺗﺎ ﺷﻴﺮاﺯ ﺷﻬﺮ ﻧﺎﺯ
ز ﺗﻬﺮاﻥ و ﻗﺰﻭﻳﻦ و ﻧﻴﺸﺎﺑﻮﺭ تا ﻣﺸﻬﺪ ﺷﻬﺮ ﺭاﺯ

ز مرز بازرگان تا خرم آباد و یاسوج و یزد
ز لاهیجان تا گنبد کاووس و بیرجند و نظنز  

ز کاشان و تاکستان‌ و نهاوند تا همدان بوعلی 
ز رودبار و منجیل و رشت تا بندر پهلوی

ز ﺩﺷﺖ ﺷﺮﻕ ﻣﻐﺎﻥ ﺗﺎ ﻛﻮﻩ ﻫﺎﻱ اﻟﺒﺮﺯ و ﺳﭙﻨﺪ
ز ﻛﻮﻳﺮ ﻟﻮﺕ ﺗﺎ ﭼﻤﻦ ﺯاﺭﻫﺎﻱ ﺯاﮔﺮﺱ ز ﻏﺮﺏ

ز ﻗﻔﻘﺎﺯ و ﺳﺮ ﭼﺸﻤﻪ ﻫﺎﻱ اﺭﺩﺑﻴﻞ ﺩﺭ ﺷﻤﺎﻝ
ز ﺑﻢ و ﻛﺮﻣﺎﻥ ﺗﺎ ﺟﻨﻮﺏ اﻳﻦ ﺩﻳﺎﺭ ﻋﺸﻖ و ﺣﺎﻝ

ﺳﺮاﺳﺮ ﻫﺴﺖ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻣﺎ اﻳﺮاﻧﻴﺎﻥ
ﺧﺎﻙ ﭘﺎﻛﺶ ﺗﺎ اﺑﺪ ﺑﺎﺷﺪ اﻣﻦ ز ﺯﻫﺮ ﻣﺎﺭ اﻫﺮﻳﻤﻨﺎﻥ

اﻱ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺷﺘﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﺷﻮﻧﺪ
اﻱ ﻛﻪ ﻧﺴﻞ ﻫﺎ و ﻧﺴﻞ ﻫﺎ ﻣﺤﻮ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺧﻮﺩ ﺷﻮﻧﺪ

اﻱ ﻛﻪ اﻳﺮاﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻲ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻣﺎﺩﺭﻱ
اﻱ ﻛﻪ ﻳﺰﺩاﻥ ﻧﮕﻪ ﺩاﺭت ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﺭﻱ ﮔﻮﻫﺮﻱ

اﻱ ﻛﻪ اُﻣﻴﺪ ﺩاﺭم ﺑﻪ ﻣﺮﺩاﻧﺖ , ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺠﺎﻉ و ﺩﻟﻴﺮ
اﻱ ﻛﻪ ﺗﻮ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﺭاﻣﺶ و ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺩﺷﻤﻦ ﭼﻮ ﺷﻴﺮ

سید علیرضا منظورالاجداد 
۱۸ آبان ۱۳۸۸ 

Tuesday, November 5, 2013

اﻣﻴﺮ

ﻓﻘﺮ ﻣﺎ ﻓﻘﺮ فرهنگ و اﺻﻮﻝ اﺳﺖ ای اﻣﻴﺮ
ﻣﺮﮒ ﻣﺎ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺩﻡ پر ﺩﺭﺩ اﺳﺖ ای اﻣﻴﺮ

ﻧﺴﻞ ﻣﺎ ﻧﺴﻞ آن جنگ درد و ﺩﻭﺩ و ﺩاﺩ
ﻧﺴﻞ ﺑﻌﺪ ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﭘﻮﻝ و ﭘﻮچیست ای اﻣﻴﺮ

این قرن ﻋﻠﻢ ﻧﺎﻣﻌﻠﻮﻡ و فنِّ ﻓﻦ ﺁﻭﺭی
ﻗﺮﻥ ﻣﺎ ﻗﺮﻧﻲ بیوقت و ﻏﺮیبست ای اﻣﻴﺮ

ﻋﺎﻟﻢ ﻣﺎ ﭘﺮ ﮔﺸﺘﻪ اﺯ غم اﻣﺮﻭﺯ و یاس و دیوانگی
ﻋﺎﻟﻢ ما عالم ﻋﻴﺶ و نوشی بس تلخست ای اﻣﻴﺮ

ﺳﻢ سیاسی , ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺳﻴﺎﻩ و سیاهی ﺭﻧﮓ ﻣﺪ
ﺳﻬﻢ ﻣﺎ ﺯﻳﻦ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺑﺲ ﻧﺎﺑﺴﺎﻣﺎﻥ اﺳﺖ ای اﻣﻴﺮ

جاﻥ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﻥ و ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﺎ ﺩﺭ جوان بس که پیر
ﻋﻤﺮ ﻣﺎ ﻣﻴﺮﻭﺩ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ و ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ و ﺗﻨﻬﺎ ای اﻣﻴﺮ

ﺗﻦ ﻫﺎ ﺭﺷﺘﻪ ﻛﻮهی ﺩﺭ ﺗﺨﺖ خاکِ ﺳﺨﺖ و ﺧﺸﻚ
ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻣﻠﻮی ﻣﺎ ﻣﻤﻠﻮ بس ﻓﺮاﻣﻮشی شد ای اﻣﻴﺮ

ﺧﻮﻑ ﺩاﺭﻡ ﻣﺮﮒ نسل ﻣﺎ بس ﻧﺰﺩﻳﻚ اﺳﺖ ای کویر
اُﻣﻴﺪ ﻓﺮﺩای اﻳﻦ ﻣﺮﺩاﻥ ﻧﺎ اﻣﻴﺪ اﺳﺖ ای اﻣﻴﺮ

سید علیرضا منظورالاجداد 
۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

ﺷﺎﻋﺮ

ﺷﺎﻋﺮ ﻛﻴﺴﺖ؟

ﺷﺎﻋﺮ ﺁﻥ اﺳﺖ...

ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﻧﻴﻤﺎ ﭘﻮﻳﺎ
ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺳﻬﺮاﺏ جویا

که چون مریم زیبا
که چون پروین بینا

که چون حافظ ساحر
ﻛﻪ ﭼﻮﻥ فردوس ﻓﺎﺧﺮ

ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﻃﺎﻫﺮ ﻣﺎﻫﺮ
که چون شاهین کافر

که چون شاملو زاله
ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺛﺎﻟﺚ صالح

که چون صدرا عاقل
که چون سعدی عادل

ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﻣﻮﻻ ﻋﺎشق
ﻛﻪ ﭼﻮﻥ عطار عارف

ﻛﻪ ﭼﻮﻥ ﺧﻴﺎﻡ ﺳﺮ ﻣﺴﺖ
و ﭼﻮﻥ اُﻣﻴﺪ ﻣﺎ دیوانه ﺑﺎﺷﺪ

سید علیرضا منظورالاجداد
۴ شهریور ۱۳۸۴

ﺩﺭﻳﺎ

گر از سرو دلم برگی بریزد
گر از مشک نفس آبی بخشکد

گر از برگ گل شبنم ببارد
گر از کاسه مسکین شیری بریزد

ﮔﺮ اﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ اﺷﻜﻲ ﺑﺮﻳﺰﺩ
ﮔﺮ اﺯ ﻟﺐ ﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻲ بخشکد

ﭘﺴﺎ ﺑﺎ این اﺷﻚ و ﺧﻮﻥ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﺴﺎﺯﻡ
ﭘﺴﺎ آن دریا ﻓﺪاﻱ ﺁﻥ ﻋﺰﻳﺰﻡ

سید علیرضا منظورالاجداد
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۳