Wednesday, November 27, 2013

مژدگانی

باز چشمان و پلکم را ببین بس سنگین شده
عجب بارانی آمده آسمان رنگین شده

هوای این شهر بس سرد و یخبندان شده
درون شیروانی، مرغ عشق را ببین‌ رندان شده

خانه دوست هستم امن زیر این کرسی گرم تر
بوی چوب سوخته می آید و بر بالینش نرم تر

غرق رویای تو هستم عزیزم در دنیای فال
میخرانم زین سمت به دیگر سمتی با جان حال

اما ناگهان خورشید بند این شب را درید
سپیده شکفت و روح این بی خواب را پرید

مژدگانی ده اُمید آمد ای دوست صبح آمد ﺳﭙﻴﺪ
مرا ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎخیز است روح را آمد در جان دمید

سید علیرضا منظورالاجداد
۳ مهر ۱۳۹۲

No comments:

Post a Comment