باز چشمان و پلکم را ببین بس سنگین شده
عجب بارانی آمده آسمان رنگین شده
هوای این شهر بس سرد و یخبندان شده
درون شیروانی، مرغ عشق را ببین رندان شده
خانه دوست هستم امن زیر این کرسی گرم تر
بوی چوب سوخته می آید و بر بالینش نرم تر
غرق رویای تو هستم عزیزم در دنیای فال
میخرانم زین سمت به دیگر سمتی با جان حال
اما ناگهان خورشید بند این شب را درید
سپیده شکفت و روح این بی خواب را پرید
مژدگانی ده اُمید آمد ای دوست صبح آمد ﺳﭙﻴﺪ
مرا ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎخیز است روح را آمد در جان دمید
سید علیرضا منظورالاجداد
۳ مهر ۱۳۹۲
No comments:
Post a Comment