پس ﺑﻴﺎﻳﺪ آن ﺭﻭﺯ ﻭﺻﺎﻝ
ﺗﺎ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻘﺪﻳﺲ ﻓﺎﻝ
ﺑﮕﺬاﺭ تا شاه پر سیمرغ ﺯاﻝ
پر کشد در این شب تابان ﺳﺎﻝ
بگذار پس بسوزد این دل با چرک مال
تا پیکرش عریان شود در عشق و حال
ﻓﺮﺻﺘﻲ ﺩﻩ ﺗﺎ ﻛﻪ ﻣﻦ موج آن دریا شوم
ﺗﺎ ﻛﻪ من ﻛﻢ ﻛﻢ دم و ﺑﺎﺯ دم تو من ﺷﻮﻡ
ﻓﺮﺻﺘﻲ ﺩﻩ ﺗﺎ من مجرم بگویم رسوا شوم
تا که من گمشم بعد چندی دوباره پیدا شوم
فرصتی ده تاریکی شب پس رود نوری شوم
شمع عشق تابش کند تا که من را کوری شوم
بوی عطرت کرده مستم ای عزیزم ای یار من
سوی آرام آغوش گرم تو آید این دلم با جان و تن
اُمید دارم که دیدار تو ای یار من هست بس نزدیک
راه دل روشن ولی این مجنون بی تابست بی تردید
سید علیرضا منظورالاجداد
۲۴ بهمن ۱۳۹۲
No comments:
Post a Comment